بهار در اشعار شاعران

"سعدی"

برخيز كه مي رود زمستان 
بگشاي در سراي بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وين پرده بگوي تا به يك بار 
زحمت ببرد زپيش ايوان
آواز دهل نهان نماند
در زير گليم عشق پنهان
بر خيز كه باد صبح نوروز
در باغچه مي كند گل افشان
خاموشي بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امكان
_________________________

مولانای بلخی:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی

_________________________

حافظ شیرازی:

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

_________________________

سنایی غزنوی:

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز
از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک
وز تابش روی تو برآید دو شب از روز

_________________________

خواجوی کرمانی:

 خیمة نوروز بر صحرا زدند

چارطاق لعل بر خضرا زدند
لاله را بنگر که گویی عرشیان
کرسی از یاقوت برمینا زدند

________________________

ملک الشعرا بهار:

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر این موکب خجسته، درود
به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل
به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود

_________________________

فروغی بسطامی:

عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند
وز شاخة گل داد دل زار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند

_________________________

منوچهری دامغانی:

نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی
پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی
از بامداد تا به شبانگاه می خوری
وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی

_________________________

سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

_________________________

عبید زاکانی:

چو صبح رایت خورشید آشکار کند
ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند
رسید موسم نوروز و گاه آن آمد
که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند

_________________________

نظامی گنجوی:

بهاری داری ازوی بر خور امروز
که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو را نبوید آدمی زاد
چو هنگام خزان آید برد باد

آرزوی پرواز

کبوتر  بچه‌ای  با شوق   پرواز 
بجرئت  کرد  روزی بال و پر باز 

پرید  از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی  بر جو کناری 

نمودش  بس  که دور آن راه نزدیک 
شدش گیتی به پیش چشم تاریک 

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه 
ز رنج   خستگی   درماند   در    راه 

گه  از اندیشه  بر هر  سو  نظر کرد 
گه  از  تشویش  سر در  زیر  پر کرد 

نه  فکرش  با  قضا  دمساز    گشتن 
نه‌اش     نیروی   زان   ره   بازگشتن 

نه گفتی   کان حوادث را چه نامست 
نه    راه   لانه   دانستی   کدامست 

نه    چون هر شب حدیث آب و دانی 
نه  از  خواب  خوشی  نام و  نشانی 

فتاد   از   پای   و   کرد   از عجزفریاد 
ز شاخی    مادرش    آواز    در   داد 

کزین سان است رسم  خودپسندی 
چنین    افتند   مستان   از    بلندی 

بدن    خردی   نیاید   از   تو    کاری 
به     پشت   عقل    باید    بردباری 

ترا   پرواز   بس   زودست  و  دشوار 
ز نو کاران   که   خواهد   کار   بسیار 

بیاموزندت   این   جرئت  مه  و  سال 
همت   نیرو   فزایند ،  هم  پر و   بال 

هنوزت   دل ضعیف و جثه خرد است 
هنوز   از  چرخ ،  بیم  دستبرد  است 

هنوزت   نیست   پای   برزن   و   بام 
هنوزت   نوبت   خواب   است  و  آرام 

هنوزت   انده   بند   و   قفس  نیست 
بجز  بازیچه ، طفلان را  هوس  نیست 

نگردد   پخته  کس  با   فکر      خامی 
نپوید    راه   هستی   را   به    گامی 

ترا   توش   هنر    میباید        اندوخت 
حدیث     زندگی     میبای د    آموخت 

بباید    هر    دو    پا    محکم    نهادن 
از   آن    پس ،  فکر  بر  پای  ایستادن 

پریدن   بی پر  تدبیر ،  مستی    است 
جهان  را  گه بلندی، گاه  پستی  است
پروین اعتصامی

معرفی چند علم مربوط به ادبيات

1 - عروض : علم مربوط به آهنگ شعر ، علم عروض نام دارد.

 هر يك از آهنگ هاي اصلي شعر را يك  « بحر » مي نامد.

 و مجموع بحر ها « ‌بحور عروضي»  ناميده مي شود .

 2 علم بديع : نام علمي است كه در آن زيبايي هاي ادبي مورد بررسي قرار مي گيرد.

 از حدود قرن 5 كه كتاب خاصي به زبان  فارسي در مورد بديع تاليف شده است .

 تا كنون نويسندگان  بسياري در مورد زيبايي هاي ادبي سخن گفته اند . و امروزه ده ها مورد زيبايي در

آثار ادبي شناخته و شرح داده شده است .

 هر يك  از زيبايي هاي ادبي را يك صنعت مي نامند .

 اگر آن زيبايي به آهنگ  ياشكل كلمه ها مربوط شود صنعت لفظي نام دارد . و چنانچه آن لطف و زيبايي

به معني كلمات يا جملات ارتباط داشته باشد . « صنعت معنوي » خوانده مي شود .

 3 - علم معاني : علمي است كه درباره چگونگي تركيب و جاي كلمات در جمله بحث مي كند تا

 جمله اي كه گفته مي شود.بيشتر با وضع شنونده متناسب باشد . مثلا ، اگر شنونده هيچ اطلاعي

 راجع به موضوع مورد نظر نداشته باشد جمله را بدون تاكيد بيان مي كنند . اما اگر نسبت به آن

  موضوع ، ترديد يا انكار داشته باشد جمله بايد با تاكيد همراه باشد .

 اگر بگوييم : ( من اين كتاب را از دوستم گرفته ام ) . تنها به شنونده سخن خود ، گرفتن كتاب را

اطلاع داده ايم اما اگر بگوييم : ( اين كتاب را من از دوستم گرفته ام ) . با آوردن مفعول جمله در

آغاز جمله خواستيم كه بر  گرفتن كتاب تاكيد كنيم .

 4 علم بيان علمي است كه به كمك آن مي توانيم يك مطلب واحد را به چند روش بيان كنيم؛ مثلا

اگر بخواهيم قدرتمند بودن شخصي را به كسي اطلاع دهيم ، مي توانيم از 5 طريق استفاده كنيم :

 حقيقت : بيان يك مطلب است، به صورت صريح : فلاني قدرتمند است ؛ فلاني قدرت بسياري دارد

 مجاز : بحث مجاز در علم بيان بسيا گسترده است و شكل هاي گوناگوني دارد ، اگر بگوييم فلاني (

فلاني در همه جا دست دارد ) . كلمه دست به معني قدرت يا دخالت به كار برده ايم و چنين معنايي در 

كلمه دست وجود ندارد. همچنين اگر بگوييم ( بشقابت را بخور ) و منظورمان از بشقاب  محتواي آن باشد مجاز است .

 كنايه : جمله اي است كه معني ظاهري آن در مورد نظر نيست بلكه منظور گوينده غير از ظاهر آن

است و در حقيقت ، معني ظاهري، اشاره اي به مفهوم اصلي و باطني آن است وقتي مي گوييم (آبگينه

خويش به سنگ آزمودم دهخدا ) منظورمان امتحان كردن استحكام شيشه نيست ، بلكه مي خواهيم 

بگوييم : قدرت خودم را آزمايش كردم و اين كنايه است . 

 تشبيه : بيان شباهت ميان دو چيز است كه واقعا شباهت دارند و يا گوينده ، نوعي شباهت ميان آن

  ها تصور مي كند : در مصراع ( كوه از درخت ، گويي مرد مبارز است كوه به مردي مبارز

 تشبيه شده است .

استعاره : اين است كه كلمه را به جاي كلمه ديگر به كار ببريم به دليل شباهتي كه بين آن ها است : وقتي شاعر مي گويند : ماه من از سفر آمد ...) منظورش از ماه يار اوست كه رويي چون ماه زيبا

  دارد . به كار بردن لاله به جاي شهيد نيز استعاره است .

آشنایی با بعضی از اصطلاحان ادبی

 ۱-بیت : در لغت، به معنی خانه است و در این معنی جمع مکسر آن

« بیوت » است، اما در ادبیات ،نام یک سطر کامل شعر است ، که خود، از ترکیب دو نیم بیت به وجود می آید در این معنی ، جمع مکسر عربی آن « اَبیات » گفته می شود.

2- مصراع ( مصرع ) : در اصل به معنی « یک لنگه در » است . و در ادبیات نام نیم بیت شعر است .

3- قافیه : در لغت به معنی « پیروی » است و در اصطلاح ادبی، نام کلماتی است که در آخر هر دو مصراع یک بیت و یا فقط در پایان بیتهای یک شعر ، با هم هماهنگ باشند؛ نه همسان ، ولی حداقل باید آخرین حرکتشان یکسان باشد. چون همسان کلمات قافیه ، پشت سر هم در شعر می آید و تکرار می شود ، آن را قافیه می نامند .

البته اگر دو کلمه دارای شکل یکسان و معنی متفاوت باشد ، می تواند قافیه باشد و اگر چنین کلماتی در آخر مصراع ها ، بیایند ،معمولا قافیه هستند نه ردیف.

بیتی که دارای قافیه باشد « مقفا ( مقفی ) » نام دارد.

4- مُصَرّع : بیتی که قافیه در هر دو مصراع آن وجود داشته باشد را « مُصَرّع » گویند. بنابر این ، هر بیتی که مُصَرّع داشته باشد ، مقفی هم خواهد بود ، اما مقفی ،  قافیه ها فقط در آخر بیت هاست و بدین جهت ،اینگونه بیتها مُصَرّع نیستند .

5- نام کلماتی است که در آخر ابیات آن ها و یا در پایان هر دو مصرع یک بیت ، به یک شکل و به یک معنی تکرار شوند . اگر کلمه های قبل از ردیف با یکدیگر هماهنگ باشند و شرایط قافیه شدن را با هم داشته باشند و ردیف از یک فعل ، ما دو معنی باشند ؛اشکال ندارد.مثلا ؛ از خانواده ی شدن فعل ربطی و خاص هر دو ساخته می شود.در این صورت ،اگر کلمه های قبلی آنها شکل قافیه داشته باشند ، آن فعل ، ردیف خواهد بود .

6- سجع : این کلمه در اصل ، به معنی « آواز کبوتر» است . چون کلمات هماهنگ در آخر جمله ها نیز آهنگی یکسان دارند ، آن را سجع نامیده اند .کبوتر معمولا یک آهنگ را تکرار می کند .و صدای کلمات سجع نیز در آخر جملات چنین است .

بر سر آنم که گر ز دست بر آید  دست به کاری زنم که غصه سر آید

همانطور که قافیه ممکن است با ردیف باشد سجع هم ممکن است با ردیف باشد .

 

بعضی از صاحب نظران، کلمات هماهنگ در آخر بخشهای یک جمله را هم سجع می شمارند

نوشته ای که دارای سجع باشد را نثر مسجّع  خوانند . سجع اختصاصا در قرآن مجید ، فاصله نام دارد .

7- منظوم : هر سخنی است که به صورت شعر سروده شده باشد .

8- منظومه :داستان یا مطلب طولانی است که به صورت نثر نوشته شده باشد و یا هر سخنی که به صورت شعر نباشد.

9- منثور : سخنی است که به صورت نثر نوشته شده باشد و یا هر سخنی که به صورت شعر نباشد .

زندگینامه شاعران ایرانی (سری اول)

               قیصر امین پور                                         فریدون مشیری

   تصویر                        زندگی نامه فریدون مشیری


                                                      سهراب سپهری

               


                                                   احمد شاملو


نکته مهم: جهت مشاهده هر یک از شاعران بزرگ ایرانی ، بر روی اسم با ارزش هر یک کلیک بکنید.

و در صفحه ای جدید ، زندگینامه وی ، همراه با تعدادی شعر و ... به نمایش در میاید.

توضیحات: از این پس زندگینامه شاعران ایرانی را به همین صورت در آورده و در چند سری 4 تایی برای شما

دوستان به نمایش در میاوریم.

ضمنا ، نظر یادتون نره. با تشکر

حق کپی از این مطلب ، فقط با ذکر منبع ، مانعی ندارد.

بحر طویل ولادت حضرت محمد مصطفی (ص)

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی، رسد از ارض و سما و ملک و حور، گواهی که شب هجر سر آمد، سحر آمد، سحر آمد، خبر آمد، خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه، شده چون دامن تفتیدة صحرای قیامت کف دریاچة ساوه، خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکدة فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگرة کاخ مدائن، نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار، به امر احد خالق دادار، دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود، بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره و مهر و مه و سیاره و منظومة شمسی و کرات و همه افلاک الی این کرة خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان، ابیض و اسود، همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت، به خصال و به کمال و  به جلال و به جمال و قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش، همه خوانند ثنایش، همه مشتاق لقایش، همه عالم به فدایش، همه مرهون عطایش، که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را، ملک و جن و بشر را و همه ارض و سما را.

چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامة ماتم، به رخش هاله­ ای از غم، غم عبدالله والا گهرش، شوهر نیکو سیرش، اشک روان از بصرش، اشک نه خون جگرش، خون نه که یاقوت تَرش، بود یکی غنچه از آن لالة پرپر ثمرش، داشت چو جانی به برش، بلکه ز جان خوب ترش، مونس شام و سحرش، تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب، که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب، که برده است ز گل­های دگر آب، نظر کرد بر آن لالة فرخنده که برگشت، یکی قرص قمر گشت، به یک لحظه پسر گشت، نکوتر ز پدر گشت، چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب، دلش شد ز شعف آب، به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است، مه حُسن ختام است، رسیده مه میلاد گرامی پسرش، بر رخ قرص قمرش خندد و بی­ پرده کند سیر تماشای خدا را.

لحظه­ ها بود بر آن مادر فرخندة افراشته اقبال، بسی بیشتر از سال، شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال، که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال، که یک بار دگر نیمه­ شبی خواب ربودش، همه شد نور وجودش، ز عنایات خداوند ودودش، عجبا دید که خورشید ز پهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید، به ناگه دُر پاکش ز صدف داد ندا، کای صدف گوهر یکتای خدا، مادر انوار هدی، خیز که هنگام فراقت به سر آمد، شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد، شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد، چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجرة خاموش نه یاری نه قراری، تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.

دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش، شده انوار خداوند فروزنده ز رویش، نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظة اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چار زن پاک، تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کرة خاک، یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا، همه مبهوت جلالش، همه بر دور جمالش، همه دیدند مقامش، همه گفتند سلامش، بگرفتند در آغوش چو جانش، زهی از عزت و شأنش، نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش، که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و دَرِ مکه، جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد، مدنی مکی ابوالقاسم ­و­محمود­ و­محمد، نبی اُمّی خاتم، به روی­ دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.

بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخندة احمد که چو بگذاشت قدم بر کرة خاک محمد، ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت، که با جلوة ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانب معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همة خلق سرآمد، که بود آینة طلعت ذات احد قادر سرمد، که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب­تر از جان ورا شسته به إبریق بهشتی، پس از آن مریم عذرا به یکی حلّة زیبای بهشتیش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک­ترین عبد خداوند نما را.

استاد غلامرضا سازگار 

بحر طویل ( ابوالقاسم حالت)

دوستان، آمده ام باز، كه این دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبیح خداوند تبارك و تعالی كه غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است، نصیر است و رئوف است و كریم است، قدیر است و قدیم استخدایی كه بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و اینها پی آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و زهر درد نجوشیم و تكبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بكوشیم كه تا از دل و جان شكر بگوییم عنایات خداوند مبین را
آفریننده ی دانا و خداوند توانا و مهین خالق یكتا و بهین داور دادار، كزو گشته پدیدار، به دهر این همه آثار،چه دریا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سیار.
خدایی كه خبردار بود از همه اسرار، غنی باشد و غفار، شود مرحمتش یار، درین دار و در آن دار، به اخیار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدایی كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شیر بر و یال، به هر كار و به هر حال بود قبله ی آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ی احوال از او سایه ی اقبال به فرق سر آن قوم كه پویند ره خیر و نكوكاری و دینداری و هشیاری و ایمان و صفا و كرم و صدق و یقین را
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكیبایی و تدبیر و توانایی و بینایی و دانایی بسیار كه با پیروی از عقل ره راست بپوییم و زهر قصه ی شیرین و حدیث نمكین پند بگیریم ونصیحت بپذیریم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكیمانه در این دارجهان عمر سرآریم كه از كرده ی خود شرم نداریم و ره بد نسپاریم و به درگاه خدا شكر گزاریم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدایت از سر لطف و عنایت كه زما خلق ندارند شكایت. به ازین نیست حكایت، به از این چیست درایت، كه ز حسن عمل ما به نهایت، همه كس راست رضایت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گیتی همه باشند ز ما راضی و خرسند و به توفیق الهی بتوانیم در این دار فنا زندگی سالم و بی دغدغه ای داشته باشیم و در آن دار بقا نیز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برین را
.

محمود پوروهاب

به نام خدا

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده ی مهربان

خداوند سنجاقک رنگ رنگ

خداوند پروانه های قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید

درخت و گل و سبزه را آفرید

خدایی که از بوی گل بهتر است

صمیمی تر از خنده ی مادر است

خدایا به ما مهربانی بده

دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی کینه مانند آب

دلی روشن و گرم چون آفتاب 

نظامی

در هر دلی از هواش میلی

گیسوش چو لیل و نام لیلی

از دلداری که قیس دیدش

دلداد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می‌جست

در سینه هردو مهر می‌رست

عشق آمد و جام خام در داد

جامی به دو خوی رام در داد

مستی به نخست باده سختست

افتادن نافتاده سختست

چون از گل مهر بو گرفتند

با خود همه روزه خو گرفتند

این جان به جمال آن سپرده

دل برده ولیک جان نبرده

وان بر رخ این نظر نهاده

دل داده و کام دل نداده

من اینجا ریشه در خاکم ..........

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان استتو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

 

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

 

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

فریدون مشیری

 

دانلود گلستان سعدی

سلام.

برای دانلود کتاب گلستان سعدی ، بر روی لینک دانلود کلیک بکنید.

نظر یادتون نره. با تشکر

داناود کتاب

لینک دانلود

دانلود رباعیات خیام

دانلود کتاب رباعیات خیام

چون عهد نمی شود کسی فردا را        حالی خوش دار این دل پرسودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه        بسیار بتابد و نیابد ما را
قرآن که مهین کلام خوانند آن را            گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم            کاندر همه جا مدام خوانند آن را
گر می نخوری طعنه مزن مستان را        بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره به آن مشو که می می‌نخوری        صد لقمه خوری که می غلام است آن را
هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا        چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک            نقاش ازل بهر چه آراست مرا
برخیز بتا بیا ز بهر دل ما            حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم        ز آن پیش که کوزه ها کنند از گل ما
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب        جان و دل و جام و جامه پر دردِ شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب            آسوده ز باد و خاک و از آتش و آب
در دایره‌ئی کآمدن و رفتن ماست            آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست        کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
گردون نگری ز قد فرسوده ماست            جیحون اثری ز اشک پالوده ماست

تعداد صفحات : ۶۲ صفحه

حجم فایل : ۴۳۷ کیلوبایت

 

لینک دانلود کتاب

پسورد فایل زیپ : www.pars-pdf.com

دانلود دیوان حافظ

معرفی شعر منثور

شعرمنثور

شعر منثور پس از تحوّلي كه با ظهور نيما يوشيج در قالب شعر پديد آمد، كساني به اين فكر افتادند كه شعر را قدري بيشتر از قيد و بند آزاد كنند. كم كم شعرهايي ديده شد كه ديگر از وزن و قافيه عاري بودند و با عناوين "شعرمنثور" يا "شعر سپيد" در مطبوعات و مجموعه شعرها به چاپ رسيدند.
به طور مشخّص نمي توان گفت باني اين گونه شعرها چه كسي بوده، ولي نام شعر سپيد تا سالهاي سال، با نام يك شاعر قرين شد. امروز، اين شيوه به عنوان يكي از شاخه هاي اصلي قالب هاي نوين، در كنار شعر نيمايي حضور دارد و تا حدّي موقعيّت خود را نيز تثبيت كرده است.
شعر منثور، از وزن كاملاً بي بهره است و تقيّدي نيز به كاربرد قافيه ندارد. طبعاً ظاهر اين گونه شعر، همانند نثر است و همين، كمابيش، مايه بروز مخالفتهايي با آن شده است. اين پرسش مطرح است كه اگر كمترين اثري از وزن نباشد، براستي تفاوت شعر منثور با نثري شاعرانه چيست؟ بايد پذيرفت كه اين تفاوت اندك است و به روشني نمي توان مرزي بين ظاهر شعر منثور و نثري كه مايه هايي از عناصر شعر داشته باشد يافت.
شاعران اين قالب، سعي مي كنند با مصراع بندي شعري، تفاوت آثارشان با نثر را گوشزد كنند; ولي متأسفانه، بسياري از اين شعرها، جز همان مصراع بندي پلكاني، اشتراكي با شعر ندارند. ما پيشتر، از آشفتگي بازار شعر نو سخن گفتيم. اين آشفتگي در شعر منثور بيشتر نمود دارد تا شعر نيمايي. اكنون هر چند شمار شاعران شعر منثور بسي بيشتر از شاعران نيمايي سرا است، تعداد شعر‏هاي منثور معروف و ماندگار، بسي كمتر از شعرهاي نيمايي اي است كه در حافظه جمعيِ فارسي زبانان امروز، جايي يافته اند. براستي انگيزه شاملو و ديگران، از ايجاد شعر منثور چه بوده و اينان چه چيزي را جايگزين وزن كرده اند؟ شاملو "وزن را باعث انحراف ذهن شاعر و انحراف از جريان خود به خود شعر" مي داند، حتّي وزن نيمايي را. او وزن را از ميان برداشته و در مقابل سعي كرده است بعضي تكنيكهاي زباني و ديگر اشكال موسيقي، ـ به ويژه موسيقي داخلي و موسيقي معنوي ـ را جايگزين آن كند تا كلام به نثر نگرايد. توجّه بيشتر اين شاعر، بر ايجاد تمايز در سخن به كمك آرايه هاي زباني مثل تكرار، حذف، قرينه سازي، باستانگرايي و دو نوع ديگر موسيقي يعني موسيقي داخلي و معنوي بوده است. او كوشيده به اين ترتيب، نثروارگي سخن را بپوشاند.
اين شعر از اين شاعر را ببينيد
گفتند:
"
ـ نمي خواهيم 
نمي خواهيم
كه بميريم!"
گفتند
"
ـ دشمنيد!
دشمنيد!
خلقان را دشمنيد"
چه ساده
چه به سادگي گفتند و
ايشان را
چه ساده
چه به سادگي
كشتند!
و مرگ ايشان
چندان موهن بود و ارزان بود
كه تلاش از پي زيستن
به رنجبارتر گونه اي
ابلهانه مي نمود:
سفري دشخوار و تلخ
از دهليزهاي خم اندر خم و
پيچ اندر پيچ
از پي هيچ!
نخواستند
كه بميرند،
يا از آن پيش كه مرده باشند
بار خفتي 
بر دوش 
برده باشند،
لاجرم گفتند
كه "ـ نمي ‏خواهيم 
نمي ‏خواهيم 
كه بميريم!"
و اين خود 
وردگونه ‏اي بود
پنداري
كه اسباني 
ناگاهان به تك 
از گردنه ‏هاي گردناك صعب 
با جلگه فرود آمدند
و بر گرده ايشان 
مرداني 
با تيغ‏ ها 
برآهيخته
و ايشان را 
تا در خود باز نگريستند.
جز باد 
هيچ 
به كيف اندر نبود
جز باد و به جز خون خويشتن،
چرا كه نمي ‏خواستند
نمي‏ خواستند
نمي ‏خواستند
كه بميرند
منبع: adab.irib.ir

معرفی قالب نيمايي

قالب نيمايي

سخن گفتن از عناصر معنوي شعر، بدون ورود در دانشهايي ديگر نظير فلسفه، جامعه شناسي و حكمت عملي، دشوار است. ما را سرِ بحثي دراز دامن در اين مقوله نيست و نمي تواند باشد
در اين مجموعه آموزشي فقط مي توانيم از شيوه هايي سخن بگوييم كه شاعر با اختيار آنها، مي تواند در انتقال بهتر درونمايه معنوي سخن خويش، موفّق باشد.
زبان، در كاركرد عادي خودش فقط وسيله تفهيم و تفاهم است، يعني گوينده با بيان جمله هايي، مي كوشد شنونده را از معنايي آگاه كند و نه بيشتر. اين حالت عادي بيان، براي هنگامي است كه گوينده، موضع گيري عاطفي ويژه اي ندارد و يا حداقل بر سر آن نيست كه به شكلي خاص، بر ديگران اثر بگذارد. در اين حالت، البته نيازي به تمايزبخشي بيان هم احساس نمي شود
از آن هنگام كه حالت معنوي گوينده، بر سخن او اثر بگذارد و شنونده نيز چنين دريابد كه گوينده تأكيدي بر انتقال اين حالت دارد، ما وارد قلمرو شعر مي شويم. اين جاست كه ابزارهاي تمايزبخشي مثل خيال، كارهاي زباني، موسيقي و امثال اينها به كار مي افتند و به انتقال هر چه بهترِ معنايي كه مورد نظر شاعر است، كمك مي كنند
به بيان ساده تر، در ديدگاه ما، انسان گاه در حالت ويژه اي قرار مي گيرد و حسي دارد كه به نظر مي رسد با بيان عادي، نمي توان به تمام و كمال انتقالش داد. او مي تواند با سخن عادي، ديگران را از حالت خودش مطّلع كند ولي به صرف اطّلاع قانع نيست و مي خواهد آنان را نيز در آن حالت قرار دهد يا لااقل كاري كند كه در برابر آن اطّلاع، واكنش نشان دهند.
حالا چون يك تأثيرگذاري فوقالعاده لازم است، بناچار بياني فوقالعاده نيز لازم مي شود كه همين بيان شاعرانه است. با اين ديدگاه، بيان شاعرانه، وسيله اي است براي انتقال مفاهيم شاعرانه و اگر چنين مفاهيمي در كار نباشند، شاعر توان خودش را بيهوده صرف كلنجار رفتن با خيال و زبان و موسيقي كرده است
در مقابل، ديدگاهي ديگر نيز وجود دارد كه مي گويد شعر، در قدم اوّل يك اثر كلامي زيباست و همين زيبايي، خود هدف نهايي اين هنر است. در اين ديدگاه، كار شاعر فقط از اين ناحيه اهميت دارد كه به ايجاد يك اثر هنري زيبا منتهي شده است و انتقال معاني برتر نمي تواند وظيفه اي براي شعر قلمداد شود
ملاحظه مي كنيد كه ما وارد جدال "هنر براي هنر" يا "هنر براي مكتب" شده ايم، جدالي كه از دير باز وجود داشته و تا كنون نيز پايان نيافته، هر چند در طول تاريخ، بارها رنگ عوض كرده است. ما را سر چند و چون در اين بحثِ دراز دامن نيست و فقط يادآور مي شويم كه تجربه شعري ديروز و امروز ما ـ و بلكه ديگر ملل و طوايف ـ نشان مي دهد كه تعالي شعر، بيشتر به معنا بر مي گردد تا صورت ظاهري و شاعراني توانسته اند نام خويش را در تاريخ ثبت كنند كه برتري كلام را در سايه برتري معنا ايجاد كرده اند. مخاطبان شعر نيز بيشتر به سراغ اثري رفته اند كه آن را انيس روح و همدم حالات عاطفي خويش مي يافته و مي توانسته اند با آن اثر بين حالات معنوي خويش و سراينده شعر، پل بزنند; پلي كه مصالح آن از زبان، تخيّل و موسيقي بوده است. هر جا بحث از درونمايه معنايي شعر در كار باشد، لاجرم پاي دوعنصر اصلي هم به ميان مي آيد; عاطفه و انديشه. اگر چه بعضي منتقدين، اين دو را با هم و زير يك عنوان بررسي مي كنند، ما براي سادگي كار خويش، به تفكيك به سراغشان مي رويم.

انعطاف پذيري وزن در شعر نيمايي

انعطاف پذيري وزن در شعر نيمايي

مبناي وزن، در شعر نيمايي و قالب هاي كهن يكسان است يعني همان ترتيب هجاهاي بلند و كوتاه. ديديم كه همانند قالب هاي كهن، مي توان مصراع ها را هجابندي و ركن بندي كرد. بنابراين طبيعي است كه انعطاف پذيري وزنها نيز همان گونه باشد و شاعر همان ـ به اصطلاح ـ اختيارات را در وزن شعر داشته باشد
وقتي اين انعطاف پذيري ها يا همان تغييرات كوچك هجاها، با تفاوت طول مصراع ها همراه مي شود، طبيعتاً آزادي عمل شاعر بيشتر مي شود و گاه نيز دريافت وزن شعر مشكل تر. اين پاره از شعر "كارشب پا" ي نيما يوشيج را ببينيد:
مي دمد گاه به شاخ
گاه مي كوبد بر طبل به چوب
واندر آن تيرگي وحشتزا
نه صدايي است به جز اين، كز اوست
هول، غالب، همه چيزي مغلوب...
با تقطيع بدون در نظر داشت اين انعطاف پذيري ها، وزن مصراع "گاه مي كوبد بر طبل به چوب" ناسالم تصوّر خواهد شد، ولي اگر توجه كنيم كه در اين زنجيره، تبديل دو هجاي كوتاه مجاور به يك هجاي بلند چندان محسوس نيست، مشكل رفع مي شود.

معرفی بحر‏طويل

بحر‏طويل

نمي دانيم براستي ميتوان اين را هم يكي از قالب هاي شعر دانست؟ بحر طويل، در واقع نثري است موزون و متشكل از مصراع هايي بسيار طولاني كه وزن آنها از تكرار يك ركن تشكيل مي شود. ما به همين اشاره بسنده مي كنيم و خواهندگان اين بحث را ارجاع مي دهيم به منابع ديگر.

معرفی مستزاد

مستزاد

غزل يا رباعي يا مسمّطي است كه به آخر بعضي مصراع هاي آن، مصراع هاي كوچكي اضافه شده باشد. وزن مصراع هاي كوچك، يكسان است و غالباً بخشي از زنجيره مصراع هاي اصلي. اين هم يك رباعي مستزاد از بيدل است
يك چند پي دانش و دفتر گشتيم 
كرديم حساب
يك چند پي زينت و زيور گشتيم 
در عهد شباب 
چون واقف از اين جهانِ ابتر گشتيم نقشي است بر آب 
ترك همه كرديم و قلندر گشتيم
ما را درياب 
اين هم از قالب هاي مرده شعر ماست، هر چند پيش از اين هم زندگي آنچناني نداشته و در حدّ تفنّن به كار مي رفته است. بيشترين كاربرد مستزاد در طنزهاي اجتماعي بوده در اوايل قرن حاضر در ايران و افغانستان. به هرحال، اين قالب نيز همان مشكل عدم ايجاز را دارد چون پاره هايي كه به آخر مصراع ها وصل مي شوند، بار معنايي چنداني ندارند و نمي توانند نيز داشته باشند، با آن وزن كوتاهشان. در ضمن مستزاد تنها قالب كهن شعر فارسي است كه در آن وزن همه مصراع ها برابر نيست و اين مي توانسته جرقّهاي بزند در ذهن نوپردازان كه بناي كار را بر نابرابري مصراع ها گذاشته اند.

معرفی ترجيع‏بند

ترجيع‏بند

اين قالب، از تعدادي غزل (موسوم به خانه) ساخته شده است به گونه اي كه در حدّ فاصل غزلها، بيتهايي قافيه دار به نام بند ترجيع مي آيند. بندترجيع در خانه هاي مختلف مي تواند متفاوت باشد و يا عيناً تكرار شود. گاهي نيز اين بندها خود، بيتهايي از يك غزل هستند يعني مصراع هاي دوّمشان هم قافيه است، كه البته از اين نوع كم داشته ايم
اين قالب از نخستين دوره هاي شعر فارسي وجود داشته و ترجيعبند ناميده مي شده است. بعدها، كساني كه گويا به افزوني تقسيم بنديها علاقه داشته اند، نوعي را كه بند ترجيع آن در هر خانه تغيير مي كند، تركيب بندنام نهاده اند و از آن هنگام، دو قالب داشته ايم، ترجيع بند و تركيب بند. شعر معروف هاتف اصفهاني، هاتف اصفهاني با بند ترجيع ثابت "كه يكي هست و هيچ نيست جز او / وحده لا اله الاّ هو" ترجيع بند شمرده مي شده و مرثيه دوازده بندي محتشم كاشاني براي واقعه كربلا، تركيب بند.
اكنون از اين دو قالبِ همزاد و هم ريشه، فقط اسمي باقي است و چند نمونه معروف از شاعران كهن ـ نظير آن دو كه گفتيم ـ و اينها ديگر هيچ حضور فعالي در شعر معاصر ندارند. با اين وصف و با توجه به شباهت بسيارشان هم در شكل و هم در محتوا و لحن بيان، چه دليلي دارد كه ما ذهن خويش را درگير دو اسم و دو مشخصات كنيم؟ در شرايطي كه ما عملاً حتّي ده شعر معروف در اين دو قالب هم نداريم، اين مرزكشيدن و اختصاص دو اسم و عنوان مستقل براي قالب هايي تا اين حد مشابه، نوعي اسراف نيست؟ با در نظر داشت اين كه پيشينيان ما نيز به همان يك عنوان ترجيع بند بسنده كرده بودند، مي توان همين عنوان را براي هر دو شكل به كاربرد و مطمئن بود كه هيچ مشكلي بر سر راه پديد نمي آيد.

معرفی رباعی و دو بيتی

اين قالب ها از دو بيت (چهار مصراع) تشكيل مي شوند به گونهاي كه مصراع هاي اول، دوّم و چهارم هم قافيه اند و مصراع سوم ميتواند با آنان هم قافيه باشد يا نباشد، كه غالباً هم نيست. ويژگي منحصر به فرد اين دو قالب اين است كه همواره فقط در دو وزن خاص سروده مي شوند. رباعي بر وزن "مفعول مفاعلن مفاعيلن فع" كه معادل است با عبارت "لا حول ولا قوو الاّض بالله" سروده ميشود و دو بيتي بر وزن "مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل". 
البته وزن رباعي انعطاف پذيريهايي هم دارد يعني تغييرات مختصري در هجاها را مي پذيرد بدون اين كه آسيب ببيند و ما پيش از اين، در پايان بحث انعطاف پذيري وزنهاي شعر از آن سخن گفته ايم. اين هم دو نمونه، نخست براي رباعي و دوّم براي دوبيتي:
آنان كه محيط فضل و آداب شدند 
در جمع كمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك، نبردند برون 
گفتند فسانهاي و در خواب شدند خيام
ز دست ديده و دل هر دو فرياد 
كه هرچه ديده بيند، دل كند ياد 
بسازم خنجري، نيشش ز پولاد 
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد 
باباطاهر 
درباره رباعي و دوبيتي اين سخنان مشهورند كه; اينها قالب هايي براي بيان لحظات شاعرانه يا تأملهاي كوتاه هستند و رباعي بيشتر براي تأملهاي فكري و دوبيتي بيشتر براي تأمّلهاي عاطفي مناسبت دارد. نكته ديگري كه همواره مورد اشاره بوده، نقش اساسي و مؤثر مصراع چهارم اين دو قالب است كه بايد ضربه اصلي را بزند و سخن را به پايان بَرَد. ولي اهل ادب از اين نكته كمتر سخن گفته اند كه چرا شاعران براي اين دو قالب از ميان اين همه وزن، همين دو وزن خاص را برگزيدهاند و چرا براستي شعرهاي معروفي در اين شكل ولي با وزنهاي ديگر نداريم; و اگر داشته باشيم، بايد آنها را چه بناميم؟ ما بايد بپذيريم كه يك پديده عام، نمي تواند اتفاقي باشد و بايد حتماً علّتي منطقي داشته باشد.
اين كه همه رباعي و دوبيتي سرايان به همين دو وزن بسنده كرده اند، حتماً دلايل زيباشناسانه و حتي روان شناسانه دارد. اين، تحقيقي ظريف را مي طلبد كه از مجال و توان ما خارج است
رباعي در شعر كهن ما، قالبي فرعي بوده است، البته نه در حدّ قطعه
دوبيتي نيز جز در شعرهاي عاميانه، كاربرد چشمگيري نداشته است. در سالهاي اخير، شاعراني اين دو قالب را كه ديگر تقريباً در شعر رسمي ما حضوري جدّي نداشتند، احيا كردند و كاربردي عام بخشيدند، هر چند محدوديت تعداد بيتها و نيز معدود بودن فوت و فنهاي رباعي و دوبيتي سرايي، نگذاشت كه اين جريان به صورت خلاّق خودش تداوم يابد. به هر حال، بايد پذيرفت كه اين دو قالب، محدوديتهايي جدّيدارند
يك محدوديت در قافيه است به اين معني كه شاعر ناچار است در سه چهارم مصراع ها رعايت قافيه كند در حالي كه در غزل و مثنوي، اين نسبت به حدود نصف مي رسد. مثنوي محدوديتي در تعداد بيتها ندارد و تعداد بيتهاي غزل هم معمولاً بين پنج تا پانزده يا حتي بيست قابل تغيير است ولي در رباعي و دوبيتي، حتي يك بيت هم نمي توان كم يا زياد كرد.

معرفی چهارپاره

چهارپاره

اين عنواني عام است براي شعري كه از بندهاي چهار مصراعي تشكيل شده باشد و در هر بند، بعضي مصراع ها با هم قافيه باشند. مشهورترين شكل چهارپاره كه رواجي عام هم يافته، آن است كه مصراع هاي دوّم و چهارم هر بند، هم قافيه باشند چنان كه در اين نمونه از عبدالجبار كاكايي ميبينيم
چون شبانان وحشي درآيند 
ناي در ناي و آتش در انگشت 
عشق، خورشيد خورشيد در دل 
خشم، فوّاره فوّاره در مشت 
شعله مي بارد از چشمهاشان 
لاله مي رويد از خاك، ناگاه 
گرم، در ناي خود مي نوازد 
شعر يك مرد و يك تير و يك راه 
آن كه چون قوچ وحشي، شب و روز 
بسته بر خويش، شاخ خطر را 
آه، بگذار تا بگذراند 
آخرين سنگلاخ خطر را 
چهارپاره كه "دوبيتي پيوسته" نيز ناميده شده، در دوره هاي نخست شعر فارسي وجود نداشته است. بنا بر نظر مرحوم دكتر يوسفي "سابقه سرودن دوبيتيهاي پيوسته شايد به اوايل قرن نهم هجري ميرسد." ولي اين قالب، بيشترين رواج را در اوايل قرن حاضر و در ميان شاعراني داشته كه ضمن حفظ مشخصات اصلي قالب هاي كهن، آزادي عمل در انتخاب قافيه را در بيشترين حدّ ممكن طلب مي كرده اند; و مي دانيم كه چهارپاره حتّي از مثنوي نيز آزادتر است چون شاعر در هر دو بيت(چهار مصراع)، فقط يك بار بايد به دنبال قافيه بگردد (مصراع چهارم را با دومي هم قافيه كند.) در حالي كه در مثنوي، در دو بيت بايد دو قافيه پيدا كند
چهارپاره با اين امكانات و آزادي عمل و با وجود رويكرد شديد اين عده به آن، باز هم نتوانست قالبي فراگير و پايدار شود و جايگاهي در حد ّمثنوي و غزل بيابد. در واقع اين قالب، يك انتخاب ناگزير بود براي قدراست كردن در برابر شعرنو; يا به عبارت ديگر، آخرين خاكريزي كه وفاداران به اسلوب كهن به آن پناه برده بودند. ولي چهارپاره سرايان آن سالها، اين بضاعت را نداشتند كه در اين قالب، آثار جاودانهاي پديدآورند.
نسل جوان كهنسرايي كه در سالهاي اخير نفس تازه كرد و به ميدان آمد نيز ديگر به چهارپاره قانع نشد و باز اين قالب در سايه ماند. چرا؟ چون نه از جذابيتهاي قالب هاي كهن به خوبي برخوردار است و نه از آزادي قالب هاي نوين. در موسيقي كم مي آورد و نمي تواند با مثنوي و غزل رقابت كند; ودر عين حال، ميدان فراخي براي سخنوري هم ندارد تا همتايي براي قالب نيمايي باشد كه با آن آشنا خواهيم شد.
از طرفي ديگر، چهارپاره قالبي كُند است يعني شاعر غالباً ناچار است در هر بند، فقط يك مطلب را بيان كند و عملاً سخني را كه مثنوي سرايان در يك بيت تمام مي كنند، كش بدهد و در دو بيت (يك بند) به پايان برساند. چه بسا كه سخن تمام شده و بند تمام نشده و اين جاست كه رعايت اختصار سخت مي شود. فروكش كردن تب چهارپاره سرايي در سالهاي اخير، خالي از علّتي هم نيست.

معرفی مثنوی

شعری است که اولا ، تمام ابیاتش مصرع است ،یعنی ،در مصرع اول و دوم تمامی بیت ها قافیه وجود دارد ، ثانیا ، قافیه ی هر بیتی مستقل است و با بقیه ی بیت ها ی دیگر تفاوت دارد . از این رو ، هر تعداد که بخواهیم ، قافیه برای ادبیات پیدا می شود ، زیرا کلمات قافیه عوض می شوند و بدین ترتیب ، هیچ گونه کمبود قافیه پیش نمی آید و می توان هزاران بیت شعر سرود و حتی اشکالی ندارد که قافیه اشکالی ندارد که قافیه های یک بیت را پس از چند بیت بعد ، دوباره به کار ببریم . به همین دلیل ، داستان ها ، حماسه ها و اغلب مطالب طولانی به صورت مثنوی سروده شده است .حداقل مثنوی 2 بیت است ، اما حداکثر آن هیچ محدودیتی ندارد .

- حماسه ها : شاهنامه ی فردوسی ، گر شاسپ نامه ی اسدی توسی

- داستانهای عاشقانه یا عارفانه : خمسه یا پنج گنج نظامی گنجوی . هفت اورنگ جامی .

کتابهای تعلیمی عرفانی و اخلاقی : حدیقة الحقیقه ی سنایی ، گلشن راز شبستری ، مثنوی مولوی ، 

اسرار نامه ، الهی نامه ، منطق الطیر و مصیبت نامه عطار، و بوستان سعدی.

توضیحات بیشتر در ادامه مطالب ....

ادامه نوشته